رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

 سلام پسر نازم و دوستای خوبم   دو سه روز هست که دلمون حسابی گرفته    اخه همه دور و برمون  نیستن و رفتن مسافرت .   مادرو  خاله اعظم  که همه راهی تربت حیدریه شدن و رفتن خونه  حاج اقا بزرگ  برای تسلیت   فوت پسرش. و یه گشت و گذاری   تو مشهد  میکنند و هفته ای دیگه برمیگردن.   قرار بود که ما هم بریم تربت ولی برنامه مون هیچ ساله جور نمیشه .  و بابا حسن رو هم راهی  کردیم  و رفت گرجستان وو تا 11 روز نیست  امیدوارم که  با موفقیت به قله صعود کنند . اون شب که میخواست بره ما خیلی دلتنگ شده بودیم  و رادوین همش تو بفل بابا حسن بود.  ...
21 مرداد 1393

پسر دلبندم

  ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ... ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﻣﻌﻨﯽ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ تب و ﺗﺎﺑﺶﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﻨﺎﻟﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﺒﺎﻟﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﻦ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻋﺸﻘﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻧﯿﺴﺖ. کودک من عشق من است ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ آﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ هست و ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﻼﻡ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﻦ ﻧﻔﺲ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ    پسرک نازم این  روزها مشغول یادگیری  لگو  هست  خیلی از این بابت خوشحاله .  خودم  هم  با احسان  هر شب که رادوین  به خواب میره   سی دی های دکتر اسلامی رو گوش میدیم    بهتون پیشنهاد میدم که گوش بدید چون واقعا خیلی بهتون کمک می...
19 مرداد 1393

نگرانم نگران

دریخچال را باز می کنم مثل همیشه. بطری شیر را برمی دارم. پسر دوساله ام  پشت میز منتظر نشسته تا شیر و کیک عصرانه اش را بخورد ؛ باز هم مثل همیشه. لیوان  نی دارش را از کابینت سوم برمی دارم ؛ همان جای همیشگی.  بطری شیر هنوز توی دستم است. اما این وسط یک چیز مثل همیشه نیست. تا همین دیروز لیوان را لب به لب پرمی کردم از شیر سفید رنگ توی بطری و وقتیپسرک با بی میلی میخورد  اصرار زیادی داشتم که  همه شیر رو بخوره . بعد با دستمال خط سفیدی که روی لب بالایی اش نشسته بود را پاک می  کردم. با هرلیوان شیری که می خورد توی جدول شیر که روی یخچال زده بودم یک تیک سبز رنگ می گرفت و این یعنی یک قدم به جایزه آخرهفته اش نزدیک تر می شد....
19 مرداد 1393

مسولیت های رادوین

یکی یکئونه مامان در حالی این روزها رو سپری میکنی که  میمینا (به تلفظ خودت )مثله پروانه دورت میچرخه .   وسط تابستون هست و هنوز باورش برات سخته  که  داری  زود بزرگ  میشی و عاقل تر میشی .  بون شیرینت لحظه ای ما رو بدون برکت نمیزاره . ضعف میکنم برای حرف زدنت . برای بحث کردنت و استفاده صحیح ادبیات در مکالمه . ضعف میکنم واسه ژست گرفتنت برای زمان فکر کردنت . دردانه ام  خجالتی هستی و به هیچ عنوان با غریبه ها در لحظه ارتباط برقرار نمیکنی . پسرم بهت افتخار میکنم پسرم . بگو مگه مادری هست که به فرزندش افتخار نکنه ! با دقتی و شدیدا عاشق بازی با لگو ....روزها شاید ۱ ساعت بدون بلند کردن سر رو...
17 مرداد 1393

عکسهای جا مونده از تبریز

 دلم برای راجر و لیزا خیلی تنگ شده امیدوارم هر جای کره زمین که هستید  شاد و خندون باشی لیزای عزیزم  مهربون ترین   دختر  خیلی دوستت دارم .   دلمه ایی که براشون درست کردم و خیلی خوششون اومد .  من و عاطفه جون و رادوین و الای عزیز در بارار تبریز  مسجد کبود تبریز    رادوین عزیزم  دردونه من  دوستت دارم .  ...
15 مرداد 1393

دوستی با شیرین و مارچین و دنییل و مکس و یه درد دل کوچولو

 بعد از ظهر بعد از یه خواب شیرین و خودمون رو به بستنی  وانیلی  دعوت کردیم و  تو یخچال رو گشتیم و بستنی یافت کردیم و این موضوع ما رو خوشحال تر کرد  اخه تو خواب وبیداری هوس بستنی کرده بود    بعد از خوردن  عصرونه احساس کردم که رادوین انرژی اش خالی نشده و دوست داره  شیطنت کنه  با احسان تصمیم گرفتیم  که ببرمش پارک تا انرژی باقی مونده تخلیه بشه  رادوین با  باباحسن و احسان در حال بازی بودن  بعد از بازی کردن رادوین   برای شام  قرار بود که بریم خونه مامانم  و عمو  و زن عمو هم اونجا بودن  . تا اینکه   خیلی غیر منتظره  مهم...
15 مرداد 1393

روز جهانی شیر مادر

 امروز صبح به اتفاق  مادرشوهری رفتیم  مراسم جشن روز شیر مادر در خانه بهداشت .  و از مادرهایی که شیر مادر داده بودن تجلیل به عمل اومد .   خاله جون و پویان هم  همراه ما اومدن .و  صبح خیلی خوبی رو شروع کردیم .  شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد پویان و مادرشوهری و رادوین و خودم  عشق زندگی من   دوستت دارم . نیم کیلو اسمارتیز توسط رادوین به   زمین و سقف اشپزخونه پرتاپ شد  و ما هم   خودمون رو کنترل کردیم و نشستیم با هم  اسمارتیز  ها رو به زمین و  سقف  پرتاپ کردیم و بازی کردیم  و بازی اینجوری بود که...
14 مرداد 1393

پایان 26 ماهگی

امروز رادوین من ٬ امیر قلب من ٬ پنبه ی بیرون و درونم ٬ نرم و نازکم به لطف خدا کامل حرف میزنه ٬  ٬ پاسخ میده ٬ خوب و بد میکنه ٬ میرقصه ٬ ..   پسرم  روی جای پای تو ساقه هایی می خزند  آرزوهایم فقط روی فردا می پرند.   عزیز دلم   پایان 26 ماهگیت مبارک باشه .  رادوین 2 سال و 2 ماه و 2 روزه      ...
12 مرداد 1393

سفر تبریز و کنار رود ارس با راجر و لیز

 دوشنبه شب به طور اتفاقی تصمیم گرفتیم  که  برای این تعطیلات چند روزه بریم تبریز .   اول قرار بود که مامانم و بابا  همراهمون باشند ولی   نتونستند  که بیان و خودمون تنهایی  عازم سفر شدیم  و  با راجر در تماس بودیم که گفتن ما هم تبریز هستیم بیایید  با هم دیگه بگردیم  و ما هم خیلی خوشحال شدیم    بعد از ظهر ساعت 4 رسیدیم  تبریز و  رفتیم لاله پارک ناهار خوردیم .     بعد به راجر و لیز پیوستیم و رفتیم  تبریز گردی و ائل گلی  خیلی شب خوبی بود  و    با یه دوست تبریزی اشنا شدیم و ما رو مهمون کرد خونشون  فوق العاده دوس...
12 مرداد 1393

love

خوشبختی مگه غیر از دست بابا هلو هست ؟   خوشبختی مگه غیر از شیرین زبونی تو نازنینم هست ؟ خوشبختی مگه غیر از دویدن تو هست ؟ خوشبختی مگه غیر از بالا و پریدن از سر و کول ما هست ؟ نه عزیزم ... خوشبختی یعنی قام قام کردن تو با  ماشینت ... خوشبختی یعنی  به به در موقع غذا خوردنت ... خوشبختی یعنی لالا  وقتی خوابت میاد ... خوشبختی یعنی ناخود آگاه بپری بغل ماما ! خوشبختی یعنی لوس کردن ....یعنی نوازش کردن ...یعنی گریه ...یعنی خنده ...یعنی دویدن ... ....یعنی تو  ...یعنی بابا ! خوشبختی یعنی داشتن موجودی برای ثبت برکات خدا . خوشبختی یعنی من ٬  تو ...
6 مرداد 1393